باور کنید اصلاْ خودم تنظیم نکردم ولی این پست نودمین پست شد!
یک سال پیش همونطوری که توی پست اولم نوشتم، با این هدف شروع کردم به وبلاگ نویسی که جای خالی دوستانی که ازشون دور شدم رو با دوستان وبلاگی پر کنم. که اینجا درددل کنم و جوابی بشنوم. که از خوشیها و ناخوشیها بگم ، هر وقت احتیاج به راهنمایی و کمک داشتم کسانی باشند که بهم کمک کنند.
و ممنونم از شما که یک سال همراه من بودید. از سعیده ، ماریلا ، یاسمن ، ندا ، شیرین ، فروغ ، وحیده ، رخساره و .... همه اونهایی که با من بودند.
اما شاید اونقدر که باید و شاید من نویسنده موفقی نبودم. الان چند وقتیه که احساس می کنم وبلاگ نویسی ام من رو به اون رضایتی که می خواستم نمی رسونه. به خاطر همین هم نمیخوام نصفه و نیمه این نوشتن رو ادامه بدم. چون به نظرم بی احترامی به خواننده هاست. پس امروز که یک سال از وبلاگ نویسی ام می گذره، آخرین پستم رو می نویسم.
شاید یه روز دوباره به این دنیای زیبا برگشتم شاید هم نه ....
سپاسگزار یک سال همراهی شما هستم. سربلند باشید و خوشبخت و سلامت.
*
سپیده که سر بزند،
در این بیشه زار خزان زده،
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم؛
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز.
چند وقتیه که دارم به استعفا دادن فکر می کنم. یه فرصت تدریس توی دانشگاه پیام نور ساری پیدا کردم. البته خیلی قابل اطمینان نیست. به نظرتون خیلی حماقته که آدم استخدام دولت باشه، بعد استعفا بده و بره توی یه دانشگاهی قراردادی کار کنه؟؟؟ تو رو خدا نظر بدین .... ![]()
تازه یه مشکل اساسی دیگه هم دارم. حتماً می دونید که هر کسی که توی دوره های روزانه دانشگاههای دولتی درس خونده، تعهد خدمت در دولت داره! من هم با احتساب منطقه ۲ ای بودنم، هشت سال واسه لیسانس و دو سال و نیم هم واسه فوق لیسانس تعهد دارم. که تا حالا نزدیک چهار سالش رو خدمت کردم! حالا اگه بخوام از دولت بیام بیرون، یا باید قید مدرک اصلی دانشگاهم رو بزنم یا باید خدا تومن بدم و تعهدم رو بخرم. ![]()
چه کنم؟
دیگه از کار دولتی خسته شدم. جز یه حقوق نسبتاً خوب سر ماه هیچ چیز راضی کننده دیگه ای برام نداره. دیگه از خودم داره بدم میاد.
بی هنگام ناپدید می شوند.
احمد شاملو
*
پ.ن: یاسمن جان کتاب نوشته "هنریت کلاوسر" و ترجمه "محمد گذرآبادی" است.
تا همین چند صفحه ای که خوندم، چند تا مطلب جالب توش بود که براتون می نویسم:
- زندگی روایتی است که شما هم دستی در نوشتن آن دارید.
- باید از خود بپرسیم: آیا می خواهم به روی صحنه بروم یا در صندلیهای ردیف عقب زندگی خودم بمانم؟ آیا می خواهم زیر نور باشم ، در برابر دیدگان همه، یا می خواهم در پس زمینه زندگی خودم و تماشاگر بازی دیگران باشم؟ آیا می خواهم "درسایه" باشم؟
- یه تکنیک جالب هم از یه کتاب دیگه نقل کرده: سه سئوال درباره زندگی خود طرح کنید، آنها را بنویسید و به طور تصادفی در پاکتهای شماره دار قرار دهید. چند روز یا چند هفته تعمق کنید. و بعد به سرعت داستانی درباره هر چیزی که چشم شما را می گیرد یا به ذهنتان خطور می کند، بنویسید. بعد از نوشتن داستان، یکی از پاکتها را باز کنید و ببینید به کدام سئوال جواب داده اید.
نمی دونم نتیجه اش چی میشه ولی حتماً امتحانش می کنم. فکر می کنم چند سالی هست که از صحنه اومدم پایین و تو سایه ایستاده ام!
*
اینو هم همین الان دیدم: (در تایید حرفهای بالا)
آرزوهای بزرگ،
انسان های بزرگ،
می پروراند.
Great hopes
Make
great people
Thomas Fuller - 1608-1661
آخیییییییش تموم شد! آخی .... حیف شد. آدم وقتی یه کتاب جالب میخونه، همه اش دلش میخواد تند تند بخونه تا تموم بشه و بفهمه آخرش چی میشه. اما وقتی تموم شد، تازه میگه کاش با طمانینه (!) بیشتری خونده بودم! من که اینجوریم ؛ شما رو نمی دونم.
*
آقای ج رفته بندر امام ماموریت. من هم به شیوه مجردی خونه مامانم هستم و حسابی در حال تحویل گرفته شدنم. ![]()
*
اینم یه شعر برای حسن ختام:
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
امروز ظهر هم به عنوان جایزه ممیزی (!) فهمیدم که یه سمینار دو روزه دارم تو تهران. سه شنبه و چهارشنبه باید برم تهران. :) دومین کنفرانس بین المللی مدیریت استراتژیک. فکر کنم کنفرانس خوبی باشه. هر چند توی شرکت خیلی کار دارم، اما خوشحالم که واسه دو روز هم که شده دارم از اینجا میرم!
*
شاهزاده دو رگه هم تموم شد. البته الان ۳-۴ روزه. اما شروع کردن یادگاران مرگ (هفتمین و آخرین کتاب هری پاتر) رو گذاشتم واسه بعد از ممیزی که خیالم راحت باشه و حسابی لذت ببرم. حالا هم که دارم میرم تهران، میتونم کتابمو ببرم و حسابی سر فرصت بخونمش.
برای اینکه آقای ج طلاقم نده، (!) اونو هم به ویروس هری پاتر آلوده کردم!
جمعه حوصله اش سر رفته بود، من هم طی یک توطئه هدفدار،
فیلم هری پاتر و جام آتش رو (که از همه فیلمهاش قشنگ تر و هیجان انگیزتره) براش گذاشتم. کلی هم با آب و تاب داستان رو تعریف کردم. خلاصه اون هم آلوده شد!
حالا کلی دلش میخواد بدونه بقیه داستان از چه قراره. حیف که فقط یه فیلم دیگه ساخته شده. آخه آقای ج اصلاً میونه خوبی با رمان خوندن نداره. حالا باید بعد از محفل ققنوس یه سال صبر کنه تا فیلم بعدی ساخته بشه.
حالا واقعیش میشه این: سعیده جان ، اگه نظر منو می خواهی درباره کتابها و فیلمهای هری پاتر بدونی ، ![]()
بگذریم ... من هم دقیقاً تا یکی دو ماه پیش همه اش از خودم می پرسیدم مگه این هری پاتر چی داره که ملت اینقدر عاشقشند؟ اولین برخورد من با هری پاتر برمی گرده به زمان ساخت اولین فیلمش (Harry Potter and the sorcerer’s stone) یعنی سال ۲۰۰۱ . اون موقع ما توی دانشگاه اکثراً فیلمهای جدید آمریکایی رو با فاصله زمانی کم از اکرانش می دیدیم. هری پاتر هم از این قاعده مستثنا نبود. من اون موقع کتابش رو نخونده بودم. اما رفتم فیلمش رو ببینم. حالا حساب کن نسخه پرده ای یه فیلم زبان اصلی رو ببینی که اصلاً از داستانش خبر نداری، اونقدرها هم Listening ات خوب نیست که با اون کیفیت صدا، بتونی دیالوگها رو بفهمی. (توجه داری که مشکل فقط کیفیت صدا بوده نه دایره لغات من!!
) همین شد که از وسطهای فیلم از سالن اومدم بیرون و در ذهنم هری پاتر به عنوان یه داستان تخیلی مسخره شکل گرفت. تازه همیشه به نظر من خوندن کتاب همچین داستانی خیلی سخت تر از دیدن فیلمش بود. و دیگه هری پاتر به فراموشی سپرده شد.
اما امسال که بالاخره حس کنجکاویم پیروز شد و اولین جلد کتاب رو خریدم، نظرم تغییر کرد. داستان هری پاتر، یه داستان پرهیجان و البته سرشار از تخلیه. اما به نظرم نکته ای که باعث جذب خواننده میشه اینه که پشت همه این هیجانات ، رولینگ به خوبی تونسته احساسات لطیفی رو بگنجونه. وقتی داستانها رو می خونی ، جذب هیجانات و اتفاقات میشی و خیلی وقتها می ترسی؛ یا وقتی هری موفق میشه، بهش افتخار می کنی؛ اما در اوج خوشحالیت سختیها وتنهاییهای هری یادت هست. دقیقاً این نکته ایه که من از یه کتاب تخیلی انتظار نداشتم. فکر نمی کردم توی کتابهای هری پاتر با اینهمه احساسات روبرو بشم.
یه خصوصیت مهم دیگه هم ، تخیل بسیار قوی رولینگه است. اونقدر قشنگ دنیای جادوگری رو تصویر کرده که واقعاً لذت می بری و باورت میشه که می تونی هر وقت از دست رئیست عصبانی شدی، با چوبدستی ات نشونه بگیریش و بگی: "استیوپیفای!"
اگه اهل غرق شدن تو دنیای داستانها هستی، جلد اولش رو بخون. فکر نکنم پشیمون بشی.
Harry Potter and the order of phoenix
تو چیکار کردی هری ....................
واااااااااااااااای خدا ............. ![]()
سیریوس کشته شد ...... ![]()
پدرخونده ات ، که اینهمه دوستت داشت .......... ![]()
![]()
![]()
![]()
اینهایی که نوشتم، منم از دیروز عصر تا حالا که کتاب پنجم هری پاتر رو تموم کردم!
خداییش چقدر فیلم این کتاب مزخرفه! اصلاً یه داستان جدید خلق کرده اند!
*نکته: دعا کنید تا وقتی که خوندن کتابهای هری پاتر تموم میشه و من از توی این جو در میام، آقای ج طلاقم نده!!! زندگیمون شده هری پاتر!
*
به سعیده: بابا من شوخی کردم. ما کلی ارادت داریم به شما و همه خواننده های وبلاگمون. ![]()
"در هر قضای الهی ، برای مومن خیری نهفته است. " امام محمد باقر
خدایا ، چقدر بعضی وقتها فهمیدن خیری که توی خواسته هات هست ، سخته...
*
س: به نظر شما چی باعث شد من فکر کنم میتونم سه روز در هفته ، برم کلاس زبان و از کارهای روزمره ام عقب نیفتم؟! ![]()
ج: خودم میدونم! همه اش تقصیر آقای ج است. منو وسوسه کرد! ![]()
![]()
*
س : کدومتون توی پست قبلی منو چشم زدین؟!!!! قراره منشی عزیز رئیسم بیاد و توی اتاق من بشینه. برای دونستن شدت علاقه من به ایشون اینجا رو بخونید.
ج : کدومتون ؟ ..... !
این پست رو هم دارم به افتخار شما می نویسما! وگرنه من زودتر از یه هفته آپ نمی کنم!
اوضاع خوبه. عوض شدن اتاقم و رئیسم به فاصله ده روز از هم، تاثیر زیادی توی بهتر شدن اوضاع کاریم داشت. خیلی فشار روحی که بهم می اومد کم شده. فکر کنین توی یه اتاق با رئیسی که از صبح تا غروب به ده نفر آدم می پره و با صد نفر داد و بیداد می کنه ، نشسته باشی. بعدش رئیست عوض بشه و یه آدم منطقی و آروم بیاد به جاش؛ بعد هم اتاقت عوض بشه و یه اتاق واسه خودت داشته باشی.
خدا رو شکر! این همون نشونه ای بود که گفته بودم خدا فردای شب قدر توی ماه رمضون برام فرستاد. خدایا ممنون. ![]()
البته از هفته پیش یه مسئولیت دیگه هم به کارهام اضافه شده. شدم نماینده مدیریت سیستمها توی شرکتمون. دو هفته بعد هم ممیزی داریم.
![]()
خودم هم نمیدونم چطور شد که یهو اینهمه سرم شلوغ شد! انگار همه توی شرکت یهو تمام شایستگیها و قابلیتهای من رو کشف کردند!!!
![]()
*
سرکار خانوم ندا خانوم (!) ، لطفاً عکس با قیافه جدید برامون بفرستین. ما هم رفتیم عینک جدید خریدیم. (اینو فقط برای خالی نبودن عریضه گفتم!!!
) خیلی خوشحال شدم که کار دانشگاهت درست شد. موفق باشی! ![]()

